|
بیا ساقیا می به گردش در آر ................................................ که دلگیرم از گردش روزگار
|
هر شـب چو شـمع مــرا آب می کنی
پروانه های چشم مرا خواب می کنی
آرام مـی روی و ســکوت شـــبانه را
سـرشار بغض و غمـی نـاب می کنی
بیـدار می شوم و نفس می کشـم ترا
بـا خــود درون قفــس می کشــم ترا
بیدار می شوی و نفس می کشی مرا
با هر نفس درون قفس می کشی مرا
تکرار می شویم در این قصه ی عجیب
ایـن آمـدن ، مانـدن و این رفتـن غریب
بــاید تمــام شـود این قصـه خــوب من
خالی شود فضای دل از بوی این رقیب
گفته بودی که باز می گرد
انتظار ، این چراغ بی روغن
بیهوده کورسو می زد
خیال آمدنت مدام در می زد
آرامم نبود
آن شب گورهای بی نام و نشان در بهشت را دیدم
دیدم و دیگر کسی در نزد
باور کردم که هنگام آرامش فرا رسیده
باید آرام بگیرم ، فقط .....
ای کاش می دانستم در کدامین گور خفته ای ...
آخر باید آرام بگیرم ؟!
گفتند :
بین آنچه باید باشد و آنچه هست
خطی ست
نه .....
شکافی ست عظیم
تو
/
/
/
من
فریب بود چشمک آن ستاره های غریب
انکار می کنی ؟
من شنیده ام بارها
صدای مهیب قفل شدن را و
تاریکی ....
آسمان هم خسیس بود و من
نمی دانستم
حالا بیا
بنشینیم
بی آنکه به چشمان هم بنگریم
ببینیم
آسمان پرستاره را.....!
بهار من که خزان شد عشق من ؛ بهارت سبز
خزان تمام جهان شد عشق من ؛ بهارت سبز
خـــدا که نام تو را عشـق من ؛ قریـــنم کـرد
به من بگو که چرا عشق من ؛ غریـــبم کـرد
من و تو آن ِ همیـم عشـق من ؛ کنــارم باش
من و تو جان ِ همیم عشق من ؛ کنــارم باش
تو جان و هستی من عشق من ؛ بمان با من
تو جام و مستی من عشق من ؛ بمان با من
بمان با من

بهاران خجسته
بـــاور نمی کـــند دل مـــن رفـــتن تــرا
درخاک ســرد و تیره سپــردن تـن تــرا
ســجاده ی نمــاز تو و هــای هـای من
امشــب پدر بخواب، نمازت قضـای من
باشد ، قبول ، پدر نمی آید ، تـمام شـد
بر من حــرام ، شـادی دنـیا حــرام شـد
بعـد ازتوغـروب جمعه و یاسین دوریت
دیگر نمی شود پُرعـزیزم ، جای خالیت
رفتی ندیدمت دم آخـر، چـرا شــتاب...؟
دیـــدار ما به قیـامت ..... پدر بخـواب
دفترم خالی ست .....
عشق ، تکرار است
نام تو تکرار عشق
با مرگت زندگی شد عشق
و مرگ ، عاشق عشق
مفاهیم در تو مرد و زنده شد به عشق
دیگر نمی اندیشم !
من مشق می کنم :
حسین .... حسین .... حسین .....
حسین ع
ز دسـت رفته ام اینک عنایتی فرما
خـمار و خسته دلم من کرامتی فرما
فقیـرعشق توهستم بگو که می دانی
نیـــاز عاشـقانه ی من اشارتی فرما
ای دل خراب و مست و اسیری ... غـَمَت مـباد
آرامــش و سکـــون نپــذیـری ... غــمت مــباد
آتـــش گـرفت هــر کـه به آغــــوش غـــم فتــاد
گـیرم ز هـر کرانه شعله بگـیری ... غــمت مباد
بگــــذار گـــم شــود هــمه ی زنـدگی در عشـق
پیدا شود در این میانـه مسـیری ... غــمت مباد
عشـق است حـــاکم یکــتای عاشـقـــان ، گـیرم
فرمان دهد که عاشـقانه بمــیری ... غــمت مباد
"ای دل به راه عشق غم هست و نیست نیست"
گیرم خــراب و مســت و اسـیری ... غــمت مباد
بیا ساده باشیم ... من خسته ام
و دلگــیر از این نقــش برجسته ام
بیا روح من مثل آیینه است
و اعماق قلب ترا دیده است
بیا ساده باشیم ... این سخت نیست
و باور کن این کوچـه بن بسـت نیست
بگو ســاده با من که می خواهمت
و صادق تر از آب و آیینه می دانمت
زبــان تو بــا قـلبت انگــار نیست
نه پنهان مکن ... جای انکار نیست
چه تردید تلخی یقین را شکست
و شک ... روزن عشق را ساده بست
بیا شـــعر من ارمغــان غمت
برو ساده گفتم ... نمی خواهمت
خواستم ترکِ جان کنم که نشـد
یا تــُرا مــهربان کنم ، که نشــد
خواستم تا به عشق آمدنت
پیریـم را جوان کنم ، که نشــد
خواســتم تــرا بــرای خــودم
کنج ِدیری نهان کنم ، که نشـد
خواستم شاه دل تو باشی و من
هر چه گویی چنان کنم ، که نشـد
خــواســتم تا بــرای رفتـن تــــو
گریه را بی امان کنم ، که نشـد
خواستن توانستن است ، می گویند...!
خواستم من ، گمان کنم ، که نشـد
مثــل تکــرار این ردیف از شعر
خواستم حذفِ آن کنم ، که نشـد
گفته بودم ، یادت هست ... ؟
آرام بگذار مردگان را به خاک
در من مرده ایست
و قیامت
صدای تو
سکوت کن ، نلرزانیم بر لبه ی پرتگاه
سَر که برگردانم زنده می شوم ...
پایین ، دریای مُطهر درد ...
سَر که برگردانم ...
راه ... راه چه طولانی بود ...
گفته بودم ... تاول ِ اینهمه درد را ... حُرمتی ...
یادت هست ... ؟
شکستی و شکستم
حالا مدام ورق بزن سپیدی مرا ...
بیهوده می گردی
کلمات در برزخ دل جا ماند
و نعش من روی زندگی دستانت ... ورم کرده
آرام بگذار مردگان را به خاک
گفته بودم ... یادت نیست ... یادت نیست ...
باز هم ليلاي من مجنون شده
با حسين از خويشتن بيرون شده
گشته رسوا بر سر بازار و کوي
مست و حيران و پريشان کرده موي
يا حسين الله هر دم بر لبش
چوب تکفيرخلايق بر تنش
مي کند آرام نجوا در برش
در بر محبوب زيبا منظرش
عاشقم عاشق به رويت يا حسين
سوختم در آرزويت يا حسين
بنده چشم توام بنگر مرا
بنگر اين دست نياز آلوده را
هفت گردون زير پايت خاک شد
خونبهاي پيکرت الله شد
من فداي چشم مستت يا حسين
می پرستم چشم مستت يا حسين
هستيم را پيش چشمت سوختم
از تو صد درس ولا آموختم
تو تمام دين من ايمان من
تو حسيني ، شاه من ، سلطان من.
تقديم به ساحت مقدس مولايم
شــب و سکـــوت و جهــانـی که بــاز مـی چــرخــد
مـــن و هــــراس ِجــــنونی کـه فـــاش مــی گـــردد
در عـــمق ِذهــن مــن اکنــون حــریق ِرنگـینی ست
به جرم ِاعتراض به هـستی که جرم ِ سنگینی ســت
دوبـــاره کـــهکشــانی از آتــش درون ِدل بر پـاست
کــه نـــام ِهـر شــراره ی آن بــه نــام ِایـن لیـلاست
حــدیث ِاســـارت ایـن مــن حــدیث ِغمگــینی ســت
صــعـود ِایـن مــن فــــاخر ســـقوط ِننگـــــینی ست
قســــم به جــــان تــو امشـــب قـــیام خـواهـم کــرد
تــــمام ِنــاتـــمام ِخــــودم را تــــمام خــواهــم کــرد
درون ِکــــهشــان ِدلــــم نــــماز خواهــم ســـوخــت
مـیـــان ِســجـده ی آن ســـرفراز خواهـم ســـوخــت
شـب اسـت و کــهکشــانی از آتش به خـاک افتــاده
و مــانـده یــک مــن ِ بـی ســـر بـه روی ســـجــاده
تو از اول می دونستی ، بغض ِاین صدا ازعشقه
پَرزدی تو قـفس ِمن ، گفتی این قـفس بهشته
با تو گفتم چه بهشتی ، دل من یه پارچه درد ِ
گفتی من عاشق دردم ، این و تقـدیـرم نوشته
***
کاشکی چشمات مال ِمن بود ، تا فقط منو می دیدش
اون دلِ ِصاف و زلالت ، واسه ی من می طپیدش
توی قابِ نقش ِتقدیر ، منو تو از هم جداییم
کاشکی نقاشِ ِازل ، تو رو واسه ی من می کشیدش
***
گفتی حالا که اسیریم ، نمی تونیم پر بگیریم
بیا آغوشت ُ وا کن ، تا کنار هم بمیریم
گفتی غزل سٌرایم عشـــق است مـهربانم
زیباتـرازغــزل کـــو بـا مـن بـگو بـدانم
عاشـق شـدم خـدا را زیـرا غـزل سـروده
آیـات نـظـم قـرآن مسـحـور کـرده جانـم
حـیـران شـدم نـهادم دل بر جـمال رومی
دیـوان شمـس او شـد اوراد هـر شبـانم
آن پیــر سالـخورده با یک غزل جوان شد
انـدر سماع و مستی شد پیر نو جـوانم
دیــگر ترا چه گـویم بی واژه مانـده قــلبم
زیـرا اشـارتی رفـت زان یـار بی نشـانم
ای خونٍِِِِِِِِ دل، گواهی، من بالِِِِِِِِِِِِِِِِِ خون گشودم
تقـدیــر آتــش افـکنـد بـر بـال نـاتــوانم
قــلـب قــلم شــکستـه ، دیـگر پری نـدارم
این بیـت آخرم را ، مــرگــ قلم بخوانم
در روشنای روزمره گی ، فرسوده بودم
چشمهایت که آمدند .... شب شد.
تمام روشن روز را در پرده ی چشمت کشیدم
پنهان شده ام
روزنه ها را ببند با پلکهایت
مگذار این روشنای کاذب ، روحم را دوباره مسخ کند.
مگذار پیدا شوم
من بی هیچ وحشتی از خود
در شب چشم تو عریان می شوم
مرا ببر تا جاودانه آرامشی
تا ، بدون خط ، طرح ، رنگ
حس کنم... بودن را
تا ، بدون لب ، کلمه ، صدا
حس کنم... حسِِِِِ ِنابِ شدن را
*** **** ***
شبی در دفتر چشمت نوشتم
بیا با من بمان در سـرنوشتم
نخواندی حرفِِ دل ، سر زد سپیده
سپیده سرزد و از سر نوشتم

ای روح تشنه، آرام بگیر
بگذار بیاد بیاورم....
در کجای زمان بود؟
آن هنگام که فرمان هست جاری گشت و
با میخهای دعا ، صلیب هستی بر دوشم ثبات یافت
و من خمیده و خونین آمدم .
آمدنم را دنیا دنیا خندیدند ، آمدنم را دریا دریا گریستم .
ای روح تشنه آرام بگیر
بگذار بیاد بیاورم...
آن هنگام که بیهودگی خویش را دریافتم
که همچون "سیزیف" هر روز سنگ زندگی را
از دره به قله ی کوه می کشاندم و هر شام دوباره
به دره پرتاب می کردم و هر روز دوباره
و هر شام دوباره...
دوباره های تلخ بیهودگی .....
آری آن زمان بود که دریافتم تشنه ای، پس برخاستم
و همچون " پرومته " که آتش را از معبد خدایان آسمان دزدید و
به زمین آورد ، عشق را دزدیدم و برای تو آوردم
برای تشنگیت،
و به این جرم ، باز مصلوب گشتم و اینک نگاه کن...
کرکسان هر روز جگر مرا تکه تکه می خورند
و من تکه تکه می میرم .
ای روح تشنه آرام بگیر
بگذار بیاد بیاورم....
آن کس را که دوستش می دارم
هزاران سال است که دوستش می دارم
اوکه آتش عشق را در دستانش گذاشتم
که از هرم عشق سوختند و لب به شکایت نگشودند
او را که پای صلیب من بی صدا اشک ریخت و اشک ریخت.
بگذار بیاد بیاورم ، دستهایش را...
آن پاکترین ، آن نجیب ترین دستها را
" که با هر اشاره ی دستت دریا میان رگم خواب می رود "
اما نگاه کن
دستهای مصلوب من... به تو نمی رسد....نمی رسد.
ای روح تشنه ، آرام بگیر
بگذار فراموش کنم .... بگذار فراموش کنم .

در بـاز کـن بـه میـهـمـانی الله آمـدیم
شـوریـده و خـمـار و بـه نـاگـاه آمـدیم
بس گشته بود دل بیقرار و رمـیده ی ما
آخـر قـرار گـرفـت و بـه درگــاه آمـدیم
بی تحـفه آمـدیم و چه خالی سـت دست ما
با دست های بـس خـالی و کوتاه آمـدیم
در جـنـگ نـا بـرابـر نفــس و هـوای دل
یا رب شکسـت خورده و گمراه آمـدیم
مغـروق در گناه و پریشان و خسته دل
دیـدیـم نــور عشـقـی و در راه آمـدیم
ای نـور عشـق ما ز ولای تـو یا عـلـی
در باز کـن بـه میـهمـانی الله آمـدیم
من پریـشان تر از آنم که بمانم .... بروم
با کسـی نیست قرارم که بمانم .... بروم
مـن خـمار آمده بودم به هوای می عــشق
مــی عــشقی نچشـیدم که بمانم .... بروم
همچومجنون به سر این راه جنون پیمودم
نیـست لـیلای جــنونم که بمانم .... بروم
گفته بودم به سرعـقل نخـــــــواهم آمــــد
عقل آمد به سرم از چـــه بمانم .... بروم
تصویر عشق تو
در قاب چشم من
دشتی ست سبز سبز
آن آبی کبود ، رنگ صدای تو
آن رود پر خروش ، جان کلام تو
آن بید بی قرار ، نقشی ز قلب تو
تصویر عشق تو
در قاب چشم من
سرشار زندگی ست
من آن کبوترم در دشت سبز تو
پرواز می کنم تنها برای تو
پر باز می کنم تنها به سوی تو
با من بمان ای سبز
پاییز را ببر
می ترسم از پاییز ، می ترسم از سرما
من عاشقی سبزم
تو سبز عشقم باش
من داغ دشت تو
تو لاله ی من باش
« دیر آمدی عزیز »
شب دشنه می کشد
خورشید غرق خون
دریا پر از جنون
دیر آمدی عزیز
چشمان منتظر
با قطره های اشک
دیریست خفته است
دیر آمدی عزیز
قلبی بدون عشق
در دست پیر یاًس
پژ مرده شد شکست
دیر آمدی عزیز
این روزگار پست
که یک زمان و دم
بر کام ما نگشت
راه ترا ببست
من پشت این حصار
دیدم ترا ز دور
آرام زیر لب
نجوا کنان گفتم
دیر آمدی عزیز
دیر آمدی عزیز
مرا به نام بخوان
مرا که بازمانده ی بغض آسمانم
مرا که آخرین وارث عشقم
مرا که سوخته ام شراره در شراره
مرا به نام بخوان
در نسیم بخوان
وقتی که دشتهای جنون را پرسه می زند
تا گردباد دیوانه ای گردد ، بگردد و بچرخد
و نام ترا بر من بخواند
و جنون مرا در نامت جاری کند
مرا به نام بخوان
وقتی که بادهای سرگردان
سبزی دشت عشق را وحشیانه بوسه می زند
من در پریشانی این دشت آرمیده ام
و تو را می خوانم
با تمام پریشانیم
مرا به نام بخوان
با غمناک ترین آواز
مرا به نام بخوان
از خاکهای تشنه ، تا ابرهای خسته
یک جفت بال بی پر ، یک جفت پای بسته
پایم به خاک دنیا ، دستم به آسمانها
پرواز آرزویم ، با یک دل شکسته
از خاک آمده ام ، بر خاک خواهدم شد
مدفون خاک هستم ، با سنگ نقش بسته
ای کاش نقش سنگم ، نقشی شکسته باشد
یک جفت بال بی پر ، با یک دل شکسته...

الهی با من چه کردی
چه کردی الهی ...
یا قهار
هیزم آتش قهرت کردی مرا
تا مدام بسوزم
می دانم
به باد خواهی داد
خاکستر مرا هم به باد خواهی داد
* انت تعلمُ ضعفی و رقة جلدی *
" تو می دانی که درذلت اسیرم
بجز مهرت که باشد دستگیرم "
به جرم عاشقی در آتشم مپسند
که من به جلوه ی تو عاشق شدم
هر چه کردم تو کردی
* اذ رَمیتُ ما رمیت *
" معلول توام ، علت هستی
من ذره ام و مهر تو هستی "
* یا ستارالعیوب کریم العفو *
تو فقط بگو
بگو: بنده ی من ، تا ز عرش بگذرد خنده ی من
تمام شعرهایم را به آب سپردم
شاعرانه هایم آب را آلودند
عاشقانه هایم غرق شدند
و
عارفانه هایم را آب با خود برد.
تنها نگاه غمگین من بود که بر اینهمه بیهودگی باقی ماند.
دل شکسته٬ مشوش ٬ تنها نشسته ام در باد
امشب گریسته ام ٬ مدام ... مدام
تشنه ام به جرعه های صدایت
چون کبوتری که بام خویش گم کرده
عطشان ٬ پریشان ... پریشان
به تو آویخته ام خود را و تو چون صخره ای بلند
در ستیز با من مدام سر بر می کشی
و ناتوانی این دستها ... این دستها
روزی آشیانه ای بر باد ساختم
و قلب من در باد آشیانه تو شد
اینک بیا ببین چه مانده جز باد ... باد ... باد